منوی اصلی
در پرتو استاد
زندگينامه مادر استاد
زندگینامه استاد
خاطرات
مشاهدات
آثار علمی ـ معنوی
لطایف عارفانه
صوتی ـ تصویری
امام، انقلاب، رهبری
امام خمینی
رهبر معظم انقلاب
انقلاب اسلامی ایران
فروغ محفل روح الله
معرفی محفل
اساسنامه محفل
سایت های محفل
وبلاگ های محفل
نشریه تجلی
مقالات
مقالات استاد
مقالات مدیر سایت
مقالات فروغ محفل روح الله
نوشته های ادبی
دلنوشته ها
حكايات معنوِی      
داستانک
اشعار
تصاویر
تصاویر امام
تصاویر استاد
تصاویر شهدا
تصاویر
تابلوهای هنری استاد
طبیعت زیبا
دانلودها
کتابهای استاد
کتابهای ادبی
آرشيو نشريه تجلي


نشریه تجلی شماره 70




نشریه تجلی شماره 69




نشریه تجلی شماره 68




نشریه تجلی شماره 67
پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 
لینکدونی سایت

راز مهتاب

شكر مهتاب

تجلي مهتاب

طائر مهتاب

ملكوت سخن

فروغ رحمان

حديث مهتاب

پيام مهتاب

مهر مهتاب

ترنم مهتاب

بهشت مهتاب

سروش مهتاب

علمي معنوي: مقالات استاد
نگارش يافته توسط safaey  
شنبه، 30 مهر ماه ، 1390

حسـن‌ ختـام‌(شكرانهء‌ حضور،فروغ‌ انتظار و حديث‌ وصلت‌ عشق‌،ثمرات‌ معنوي‌ عشق‌(برگرفته ازکتاب زن طائرفردوس یاساحردرزخ))



عشق‌،‌رمز حيات‌ و پويايي‌، يگانه‌ براق‌ وصول‌ به‌ اعلا مراتب‌ وجود و نيل‌ به‌ معدن‌ عظمت‌ حق‌است‌؛ اكسير مقدسي‌ كه‌ در پرتو آن‌، مريم‌ عذرا(س‌) در حريم‌ صيانت‌ زكريا(ع‌) به‌ سمبل‌عفاف‌ و پاكي‌ مبدل‌ گشت‌ و ثمرهء مباركي‌ چون‌ عيساي‌ مسيح‌(ع‌) را به‌ بار نشاند و خديجهء ‌كبري‌(س‌) در مامن‌ الهي‌ پيامبر ختمي‌ مرتبت‌(ص‌) به‌ محرم‌سراي‌ شاهدان‌ ملكوت‌ باريافت‌و فرشتهء‌ جميلي‌ چون‌ فاطمهء‌ اطهر(س‌) را در دامان‌ خويش‌ به‌ ظهور رسانيد. و اين‌ چنين‌،سرخوشان‌ وادي‌ عشق‌، ساغر فقر و ارادت‌ به‌ وجود آسماني‌ انسان‌كامل‌ را مستانه‌سركشيده‌اند و در ظلمات‌ غفلت‌ و غرور با اقتدا به‌ مهتاب‌ منير ولايت‌، مرآت‌ دل‌ را اززنگار ماسوي‌اللّه‌ زدوده‌اند و در پرتو انوار قدسي‌اش‌ به‌ عرصهء‌ شهود و بيداري‌ قدم‌ نهاده‌و ديدهء‌ بصيرت‌ خويش‌ را به‌ فراخناي‌ عالم‌ وحدت‌ گشوده‌اند.




حسن ختام اکنون که بار ره توشه ای از تجارب 27 ساله خود در تشکیل و اداره جلسه معنوی « فروغ محفل روح الله» به تعلیم و تربیت روحانی جوانان شیفته معنا همت گمارده ام و هر چند در این راه رنجهای بسیار و مشقّتهای طاقت فرسایی را از سوی افراد دور و نزدیک متحمل گشته ام، به ویژه بی وفایی برخی از بستگان و شاگردان گریزپایی که سالهایی مدید به همراه همسر فداکارم برای رشد علمی و معنوی آنها صادقانه تلاش نمودم، اما همچنان با امید به پروردگار کریمم و بهره مندی از صبر و استقامت فراوان به کوشش خود ادامه دادم و در این حال ، با عنایت به جایگاه والای قلم در اندیشه نورانی حضرات معصومین(ع) که فرموده اند« اول ما خلق الله القلم»شاگردان صدیق و عارف خود را به نورانیت قلم نایل نمود تا همچون اختران آسمانی در گستره تاریخ بدرخشند.
و اينك‌ كه‌ به‌ فضل‌ و عنايت‌ قدسي‌ خداي‌ رحمان‌ پس‌ از تحمل‌ رنج‌ و مشقّت‌ بسيار وتدبر و تفكر عميق‌ شبانه‌ روزي‌ و حالات‌ خوش‌ سحرگاهي‌ در طول‌ بيش‌ از چهار سال‌،ابواب‌ هفت‌گانهء‌ كتاب‌ حاضر را به‌ انجام‌ رسانيدم‌، حسن‌ ختام‌ اين‌ اثر معنوي‌ را به‌ شرح‌حكايت‌ دل‌انگيز نياز و دلدادگي‌ مادر شجاع‌ و مهربانم‌ متبرك‌ مي‌سازم‌ و فروغ‌ انتظارمادري‌ را كه‌ سالها بي‌قرار و شيدا در انتظار رويت‌ جمال‌ منوّر امام‌ زمانش‌ به‌ سر مي‌برده‌، باترسيم‌ حديث‌ وصلت‌ عشق‌ مزين‌ مي‌نمايم‌ و به‌ بيان‌ ماجراي‌ سرشار از محبت‌ و ارادت‌قلبي‌ مادر پاكدامن‌ و بزرگوارم‌ به‌ ولي‌اي‌ از اولياي‌ الهي‌ مي‌پردازم‌؛ صاحبدلي‌ كه‌ با حضورروحاني‌ خويش‌، كلبهء احزان‌ و زندگاني‌ سرشار از فقر و محنت‌ مادر عزيزم‌ را به‌ گلشن‌عطراگين‌ عشقي‌ معنوي‌ تبديل‌ نمود و با نسيم‌ كلام‌ طيّب‌ و پيشگوييهاي‌ برخاسته‌ از كوثرقلب‌ مطهرش‌، رايحه‌اي‌ بهشتي‌ و حياتي‌ طيبه‌ را در زندگاني‌مان‌ دميد.
اين‌ واقعه‌ و سرگذشت‌ روحاني‌ كه‌ به‌ نظارت‌ و املاي‌ نگارنده‌ و انشاي‌ برخي‌ ازدست‌پروردگان‌ اين‌ حقير به‌ رشتهء‌ تحرير درآمده‌، و سبك‌ نوشتاري‌ آن‌ همچون‌ ديگر آثارنوشتاري‌ شاگردانم‌، الگوپذيري‌ از شيوهء‌ نگارش‌ بنده‌ را جلوه‌گر مي‌نمايد ـ همچنان‌ كه‌ درطليعهء‌ كتاب‌ حاضر بدان‌ اشاره‌ نمودم ‌ـ به‌ درخواست‌ و اصرار زياد شاگردان‌ ارادتمند وموافقت‌ اين‌جانب‌ مبني‌ بر درج‌ آن‌ در بخش‌ پاياني‌ كتاب‌ «زن‌، طائر فردوس‌ يا ساحردوزخ‌» تنظيم‌ گرديده‌ تا خود گواهي‌ صادق‌ و تجربه‌اي‌ عيني‌ بر مباحث‌ راهگشاي‌ اين‌ اثرباشد؛ اثري‌ كه‌ به‌ جهت‌ رعايت‌ مقتضيات‌ زمان‌، مجال‌ بيان‌ بسياري‌ از معارف‌ الهي‌ و اسرارو حقايق‌ مرتبط‌ با زمان‌ حال‌ و آينده‌ در آن‌ ممكن‌ نگرديد و تنها پرتوي‌ از انوار خورشيدتابناك‌ ولايت‌ را از مرآت‌ قلبم‌ تجلي‌ بخشيده‌ است‌. بدان‌ اميد كه‌ شيفتگان‌ حقيقت‌ درعصر ظلمت‌ و حيرت‌ با آفتاب‌ شريعت‌ الهي‌ به‌ مهتاب‌ معرفت‌ ولايي‌ رهنمون‌ شده‌،پويندگان‌ طريق‌ كمال‌ را به‌ جنت‌ لقاي‌ مقربين‌ نايل‌ گرداند.
والحمد للّه‌ رب‌ العالمين‌

فقير آستان‌ شريف‌، يعقوب‌ قمري‌ شريف‌آبادي‌



شكرانهء‌ حضور
به‌ شكرانهء‌ توفيق‌ حضور در محفل‌ روحاني‌ مهتاب‌ آسمان‌ عشق‌ و هادي‌ رهروان‌طريق‌ ولايت‌ كه‌ جان‌ در اشتياق‌ رويت‌ جمال‌ نوراني‌اش‌ مي‌سوزد و قلم‌ در بيان‌ حسن‌رويش‌ مستانه‌ مي‌خروشد، بر آن‌ شديم‌ تا در شرح‌ دل‌انگيزترين‌ واقعهء‌ حيات‌ اين‌ نگار به‌مكتب‌ نرفته‌ سطوري‌ چند بنگاريم‌ و ساليان‌ مديد فيض‌بخشي‌ و ايام‌ خوش‌ تفضل‌ وعنايتش‌ را در حد توان‌ خويش‌ سپاس‌ گوييم‌.
مقتداي‌ الهي‌ و مربي‌ معنوي‌ ما، حضرت‌ استاد «يعقوب‌ قمري‌ شريف‌آبادي‌» عارف‌كامل‌ و عاشق‌ واصلي‌ است‌ كه‌ دستان‌ جلال‌ و جمال‌ الهي‌ در وجود پاكش‌ ترسيمگر نقش‌مصفاي‌ انساني‌ و جلوه‌گر سيرت‌ دلرباي‌ ملكوتي‌ گشته‌ تا پيوسته‌ حديث‌ وصل‌ عارفان‌ وغزل‌ عشق‌ جاودان‌ را در گوش‌ جان‌ رهپويان‌ صراط‌ مستقيم‌ بسرايد؛ صاحبدل‌ كاملي‌ كه‌گنجينهء‌ گرانبهاي‌ معارف‌ و اسرار لاهوتي‌ را در خزانهء‌ سينهء‌ مطهرش‌ نهفته‌ دارد و زبان‌ناطقش‌ جام‌ پياپي‌ عشق‌ و معرفت‌ را به‌ تشنگان‌ وادي‌ كمال‌ مطلق‌ نثار مي‌دارد.
از كلام‌ طيّب‌ و بيدارگر و نسيم‌ انفاس‌ مسيحايي‌ ايشان‌ چنين‌ دريافته‌ايم‌ كه‌ عشق‌، اين‌رمز حيات‌ و پويايي‌، يگانه‌ براق‌ وصول‌ به‌ اعلا مراتب‌ وجود و نيل‌ به‌ معدن‌ عظمت‌ حق‌است‌؛ اكسير مقدسي‌ كه‌ در پرتو آن‌، مريم‌ عذرا(س‌) در حريم‌ صيانت‌ زكريا(ع‌) به‌ سمبل‌عفاف‌ و پاكي‌ مبدل‌ گشت‌ و ثمرهء مباركي‌ چون‌ عيساي‌ مسيح‌(ع‌) را به‌ بار نشاند و خديجهء ‌كبري‌(س‌) در مامن‌ الهي‌ پيامبر ختمي‌ مرتبت‌(ص‌) به‌ محرم‌سراي‌ شاهدان‌ ملكوت‌ باريافت‌و فرشتهء‌ جميلي‌ چون‌ فاطمهء‌ اطهر(س‌) را در دامان‌ خويش‌ به‌ ظهور رسانيد. و اين‌ چنين‌،سرخوشان‌ وادي‌ عشق‌، ساغر فقر و ارادت‌ به‌ وجود آسماني‌ انسان‌كامل‌ را مستانه‌سركشيده‌اند و در ظلمات‌ غفلت‌ و غرور با اقتدا به‌ مهتاب‌ منير ولايت‌، مرآت‌ دل‌ را اززنگار ماسوي‌اللّه‌ زدوده‌اند و در پرتو انوار قدسي‌اش‌ به‌ عرصهء‌ شهود و بيداري‌ قدم‌ نهاده‌و ديدهء‌ بصيرت‌ خويش‌ را به‌ فراخناي‌ عالم‌ وحدت‌ گشوده‌اند.
حضرت‌ استاد كه‌ پيش‌تر در اثر ارزشمند و جاودانة‌ خود «انسان‌ كامل‌، مرآت‌ خفيه‌» بانگرشي‌ جديد به‌ عرفان‌ ناب‌ اسلامي‌، از ديدگاه‌ آيات‌ نوراني‌ قرآن‌ كريم‌ و روايات‌ شريف‌حضرات‌ معصومين‌(ع‌) در طي‌ هشت‌ باب‌، به‌ شرح‌ و توصيف‌ مقامات‌ معنوي‌ انسان‌ كامل‌از بدو ظهور آفرينش‌ تا عصر آخرالزمان‌ پرداخته‌اند و در آخرين‌ باب‌، ذيل‌ عنوان‌ «مفتاح‌رويت‌»، لزوم‌ تمسك‌ به‌ ريسمان‌ هدايت‌ اولياي‌ الهي‌ و طريق‌ وصول‌ به‌ مامن‌ بهشتي‌ آنان‌را به‌ منظور رهايي‌ از اسارت‌ تعلقات‌ نفساني‌ و نيل‌ به‌ قلهء‌ رفيع‌ كمال‌ مطلق‌، تبيين‌فرموده‌اند.
اينك‌ در شاهكار عرفاني‌ و بي‌همتاي‌ خويش‌، «زن‌، طائر فردوس‌ يا ساحر دوزخ‌» ازمنظري‌ بديع‌ و با بياني‌ نشات‌ گرفته‌ از معارف‌ قلبي‌، ابعاد وجودي‌ زن‌ و تاثير شگرف‌صيانت‌ و تربيت‌ مرد مومن‌ را در مسير شكوفايي‌ كمالات‌ روحاني‌ او كه‌ از رهگذر عشق‌ ومحبت‌ صادقانه‌ صورت‌ مي‌پذيرد، بررسي‌ نموده‌، عمده‌ دليل‌ انحراف‌ و سقوط‌ زن‌ به‌ قعردوزخ‌ شهوات‌ را ناشي‌ از غفلت‌ و ناآگاهي‌ مرد در نگاهباني‌ از شجرهء‌ وجود وي‌ مي‌دانند.
ايشان‌ در اين‌ اثر گرانقدر و بي‌نظير معنوي‌ كه‌ مطالعهء‌ مباحث‌ عميق‌ آن‌، دقت‌ و تامل‌بسيار خواننده‌ را مي‌طلبد، با بينشي‌ عارفانه‌، رموز و لطايف‌ سرگذشت‌ نمادين‌ آدم‌ وحوا(ع‌) را به‌ عنوان‌ داستاني‌ آكنده‌ از اسرار عبرت‌آموز تبيين‌ كرده‌، آن‌گاه‌ با نگاهي‌ ژرف‌ به‌مناقب‌ و فضايل‌ روحاني‌ علي‌ مرتضي‌(ع‌) و فاطمه‌ زهرا(س‌) آنان‌ را اسوه‌هاي‌ كامل‌ ايمان‌ وطهارت‌ براي‌ مردان‌ و زنان‌ تاريخ‌ بشر معرفي‌ نموده‌اند و در آخرين‌ باب‌ اين‌ كتاب‌ با بياني‌تمثيلي‌ به‌ شرح‌ و توضيح‌ عوالم‌ هفتگانهء‌ سلوك‌ يا مراتب‌ وصول‌ به‌ وجه‌ نوراني‌ فرشتة‌عشق‌ در پرتو عشق‌ و تسليم‌ به‌ وجود قدسي‌ انسان‌ كامل‌ پرداخته‌اند.
سرآغاز زندگاني‌ پرفراز و نشيب‌ و مشحون‌ از دقايق‌ معنوي‌ استاد الهي‌ ما نيز كه‌ باطليعهء‌ مبارك‌ عشق‌ همراه‌ گشته‌، خود گواه‌ روشني‌ بر تاثير ثمربخش‌ عشق‌ نوراني‌ مادر درنهاد فرزند خويش‌ و ايجاد زمينهء‌ رشد و تعالي‌ روحاني‌ در ضمير او مي‌باشد و اين‌ مهم‌، مارا بر آن‌ داشت‌ كه‌ از محضر پرفيض‌ ايشان‌ بطلبيم‌ تا به‌ بيان‌ سرگذشت‌ معنوي‌ و شرح‌حديث‌ عشق‌ و دلدادگي‌ مادر عفيف‌ و بزرگوار خويش‌، بانو «معصومهء‌ تاجيك‌» بپردازند وبا ترسيم‌ نكات‌ و لطايف‌ ميلاد خجستهء‌ خود، ديدگان‌ حقيقت‌جو را به‌ فروغ‌ بصيرت‌روشنايي‌ بخشيده‌ و طريق‌ عشق‌ و شيدايي‌ را فراسوي‌ شيفتگان‌ وصال‌ حق‌ بگسترند؛طليعهء‌ فرخنده‌اي‌ كه‌ همواره‌ بر گسترهء‌ زندگي‌ سرشار از رنج‌ و محنت‌ ايشان‌، پرتوجان‌بخش‌ اميد افشانده‌ و انوار مجد و شرافت‌ را به‌ ارمغان‌ آورده‌ است‌.
از اين‌رو، مربي‌ معنوي‌ و سرور الهي‌ ما، حضرت‌ استاد يعقوب‌ قمري‌ شريف‌آبادي‌، بابيان‌ نكات‌ لطيف‌ و دقيق‌ آن‌ ماجراي‌ پندآموز، ما را به‌ نگارش‌ اين‌ «حسن‌ ختام‌» افتخاربخشيدند تا با تحرير كلماتي‌ چند، شمّه‌اي‌ از عظمت‌ عشق‌ و ارادت‌ به‌ وجه‌ جميل‌انسان‌كامل‌ را بازگوييم‌ و حقيقت‌ روح‌پروري‌ را به‌ تصوير كشيم‌ كه‌ از بدو حيات‌ ايشان‌،استعداد و قابليت‌ دست‌يابي‌ به‌ نور كمال‌ و جمال‌ مطلق‌ را در نهانخانهء جانشان‌ به‌ وديعت‌سپرد.
و بدين‌ ترتيب‌، مصائب‌ و شدايد روزگار، اين‌ وجود دردانه‌ را در گذر ايام‌، مهياي‌حضور در حريم‌ امن‌ اولياي‌ حق‌ نمود تا در ماواي‌ باصفاي‌ ربوبي‌ و نظرگاه‌ شريف‌ پاكدلان‌اهل‌ معنا، يوسف‌ گمگشتهء‌ خويش‌ را بازيابد و در محرم‌سراي‌ ربّاني‌ كاملان‌، به‌ طراوت‌مسيحايي‌ و شرافت‌ روح‌اللهي‌ نايل‌ گردد و خود نيز به‌ خامهء‌ عشق‌، سيرت‌ زيباي‌ انساني‌ رابر لوح‌ دل‌ شيفتگان‌ حقيقت‌ پديد آورد و فروغ‌ پاك‌ ولايت‌ را بر قلوب‌ رهروان‌ اهل‌ تسليم‌بتاباند و زمزم‌ بهشتي‌ معرفت‌ را بر وجود تشنه‌كامان‌ كوثر فاطمي‌ روان‌ سازد.
حال‌ كه‌ توفيق‌ ربوبي‌ همدم‌ ما گشته‌ تا جلوهء‌ زيباي‌ چنان‌ عشق‌ مقدسي‌ را در منظرخوانندگان‌ عزيز به‌ تصوير كشيم‌ و در حد توان‌ و استعداد خود به‌ تحرير لطايف‌ آن‌حكايت‌ نغز و دلنواز بپردازيم‌، خداوند رحمان‌ را سپاس‌ مي‌گوييم‌ و اميدواريم‌ كه‌دلباختگان‌ محفل‌ انس‌ مقربين‌ را شهد معرفت‌ ارزاني‌ دارد و جويندگان‌ آب‌ حيات‌ را ازچشمه‌سار زلال‌ صدق‌ و صفا سيراب‌ گرداند و در سينهء‌ دوستداران‌ اولياي‌ الهي‌، شعلهء ‌محبت‌ و نياز برافروزد و برق‌ طلب‌ و ارادت‌ را در نهاد جان‌ جويندگان‌ عشق‌ حقيقي‌روشن‌ سازد تا همچون‌ پروانه‌اي‌ سرمست‌، در بر شمع‌ فروزان‌ عارفان‌ صديق‌ بسوزند وحرارت‌ اشتياق‌ و «فروغ‌ انتظار» را با ديدار عاشقانهء واصلان‌ كوي‌ دوست‌، التيام‌ بخشيده‌،«حديث‌ وصلت‌ عشق‌» را از زبان‌ بهشتي‌ آنان‌ بشنوند و گوهر زرين‌ جمال‌ را در بزم‌طرب‌انگيز ايشان‌ بيابند.
اكنون‌ شرح‌ اين‌ معاشقهء‌ ملكوتي‌ كه‌ از بيان‌ لطيف‌ و روح‌فزاي‌ حضرت‌ استاد در قلم‌ ماسريان‌ يافته‌ و خود گواه‌ روشن‌ و تجربه‌اي‌ عيني‌ بر مباحث‌ راهگشاي‌ اين‌ كتاب‌ نفيس‌مي‌باشد، بازخواني‌ كامل‌تري‌ است‌ از قصهء دل‌انگيز عشق‌ كه‌ پيش‌تر در كتاب‌ «سجده‌ رمزخلاقيت‌ عشق‌» به‌ قلم‌ برادر عزيزمان‌، آقاي‌ علي‌ نعيم‌الدين‌ خاني‌ تحرير يافته‌ و بشارتي‌روحاني‌ براي‌ اهل‌ اشارت‌ است‌ كه‌ در پي‌ دريافت‌ عارفانة‌ آن‌، ثمرهء معنوي‌ شجرهء طوبي‌ رابراي‌ اهلش‌ متجلي‌ ساخته‌، انوار بصيرت‌ ربّاني‌ را به‌ ايشان‌ ارزاني‌ مي‌دارد.
اميد است‌ كه‌ با نگارش‌ اين‌ واقعهء‌ دل‌انگيز، نواي‌ طربناك‌ حمد و ستايش‌ خالصانه‌ را به‌حكم‌ آسماني‌ (فَاَمّا بِنِعْمَة‌ِ رَبِّك‌َ فَحَدِّث‌ْ) در فضاي‌ دل‌ و جان‌ سر دهيم‌ و قطره‌اي‌ از بحربيكران‌ تفضلات‌ استاد ربّاني‌ و عنايات‌ مربي‌ الهي‌ خويش‌ را شكر گوييم‌. باشد كه‌ تامل‌ وتدبر در اين‌ رويداد مبارك‌، جامعهء‌ انساني‌ را با ثمرات‌ مطهر و گلهاي‌ عطراگين‌ خود، لبريزاز صفاي‌ عروج‌ و تعالي‌ سازد و در گسترهء‌ تاريخ‌ بشري‌، نغمهء‌ كمال‌ حقيقي‌ را با ترنم‌ عشق‌به‌ وجه‌ نوراني‌ انسان‌ كامل‌، در بيكران‌ ضمير تشنه‌كامان‌ صهباي‌ وصال‌ طنين‌انداز نمايد.

فروغ‌ انتظار و حديث‌ وصلت‌ عشق‌
سالها پيش‌، در روزگاري‌ كه‌ سايهء‌ ظلم‌ و تباهي‌، مجالي‌ براي‌ رويش‌ نهال‌ انديشه‌ وآگاهي‌ باقي‌ نمي‌گذاشت‌ و ابرهاي‌ سياه‌ زورمندان‌ و زراندوزان‌ بر سر مردم‌ ستمديده‌ ومظلوم‌، سايهء‌ شوم‌ فقر و محروميت‌ افكنده‌ بود، در فضاي‌ قلعه‌اي‌ كوچك‌ و محقر، نغمهء ‌عشق‌ الهي‌ سروده‌ شد و رها از غم‌ و اندوه‌ ايام‌، شبي‌ از آسمان‌ رحمت‌ و كرامت‌ الهي‌،جلوهء‌ شريف‌ و مظهر لطيف‌ عشق‌ در منزلي‌ ساده‌ و بي‌پيرايه‌ فرود آمد تا مردان‌ و زنان‌جامعهء‌ انساني‌ را درس‌ فرازندگي‌ و حديث‌ فروزندگي‌ عشق‌ آموزد، و از دامان‌ زنان‌ عفيف‌،مسيحادمان‌ فرشته‌سيرت‌ قدم‌ بر عرصهء‌ هستي‌ گذارند و اسرار مطهر عشق‌ را به‌ محرمان‌جمال‌ مطلق‌ باز گويند. و اين‌چنين‌ هر چه‌ از مجد و عظمت‌ در آن‌ شب‌ پربركت‌ و فضاي‌به‌ ظاهر محقر رخ‌ نمود، مصباح‌ فروزان‌ هدايت‌ براي‌ محبان‌ اولياي‌ الهي‌ و سرآغاز تولدي‌ديگر براي‌ جويندگان‌ معنويت‌ و عشق‌ نوراني‌ گرديد.
غروب‌ يكي‌ از روزهاي‌ سرد زمستان‌ سال‌ 1317 هجري‌ شمسي‌ است‌ و روستايي‌ درميان‌ انبوهي‌ از برفهاي‌ سپيد، آرام‌ در سكوتي‌ سنگين‌ فرو رفته‌، اهالي‌ قلعه‌ همگي‌ درخانه‌هايشان‌ بيتوته‌ كرده‌ و در انتظار سپيده‌ دمي‌ ديرهنگام‌، همنشين‌ اين‌ شب‌ سرد زمستاني‌شده‌اند.
زندگي‌ در اين‌ ديار فقر و محنت‌، سالهاست‌ كه‌ صورت‌ ساده‌ و يكنواختي‌ دارد. روزهاو شبها از پس‌ هم‌ مي‌آيند و مي‌روند، بي‌آنكه‌ تبدّل‌ و دگرگوني‌ حاصل‌ آيد و جهشي‌ آغازگردد. مردم‌ نيز ديگر به‌ اين‌ زندگي‌ تكراري‌ و بي‌پايان‌ تن‌ داده‌اند و آن‌ را در همهء‌ شوون‌حيات‌ خويش‌ پذيرفته‌اند. تا آنكه‌ شبي‌، دست‌ تقدير و كرامت‌ الهي‌، سرنوشتي‌ حكيمانه‌ رارقم‌ زد و فضاي‌ ساده‌ و بي‌آلايش‌ خانه‌اي‌ محقر را با پرتو جانبخش‌ خود منوّر ساخت‌. درآن‌ شب‌ مبارك‌، سروش‌ رحماني‌ از آسمان‌ رحمت‌ ربوبي‌ فرود آمد تا چراغ‌ «وصلت‌عشق‌» را به‌ «فروغ‌ انتظار» بر افروزد و اسطورهء وصال‌ را جامهء‌ حقيقت‌ بپوشاند.
سوزش‌ سرما در آن‌ شب‌ جانكاه‌، هر جانداري‌ را آزار مي‌داد و تمامي‌ خانه‌هاي‌ روستابه‌ سبب‌ بارش‌ برف‌ سنگين‌ و مداوم‌ چند روز گذشته‌، جامهء‌ سپيد به‌ تن‌ كرده‌ و وزش‌ بادي‌نسبتاً تند و سوزناك‌، حكايتگر شبي‌ لبريز از سرما و يخبندان‌ بود. دير زماني‌ نگذشت‌ كه‌آرام‌ آرام‌، تاريكي‌ و ظلمت‌ همه‌ جا را فراگرفت‌ و سپاه‌ شب‌ همواره‌ پيكان‌ مهلك‌ سرما رابا كمان‌ باد به‌ هر سو مي‌افكند و كسي‌ را ياراي‌ بيرون‌ آمدن‌ از منزلش‌ نبود.
در حالي‌ كه‌ هنوز پاسي‌ از شب‌ نگذشته‌ بود، پيري‌ يگانه‌ و تنها، زمين‌ قلعهء شريف‌آبادرا به‌ يمن‌ قدمهاي‌ مبارك‌ خويش‌ متبرك‌ ساخت‌. او كه‌ پيوسته‌ و آرام‌ با گامهايي‌ استوار درميان‌ انبوهي‌ از برف‌ و سرما به‌ پيش‌ مي‌آمد، ره‌توشه‌اي‌ از سفر بر دوش‌ و رازي‌ سر به‌ مهردر دل‌ داشت‌. محاسن‌ سپيد و سيماي‌ مهتاب‌گونه‌اش‌، بيانگر روشنايي‌ دل‌ و صفاي‌ باطن‌او بود و آثار گذر عمري‌ پررنج‌ و مشقت‌، و حياتي‌ سرشار از تجارب‌ عارفانه‌ در رنگ‌رخسارهء او به‌ وضوح‌ نمايان‌ بود.
در آن‌ سرماي‌ طاقت‌فرسا، در سينهء‌ مملو از رمز و راز و قلب‌ آكنده‌ از صدق‌ و صفاي‌آن‌ مراد آسماني‌، شعله‌هاي‌ فروزان‌ عشق‌ الهي‌ سر به‌ گنبد مينا مي‌ساييد و از چشمه‌سارقلب‌ منوّرش‌ بر چشمان‌ حق‌بين‌ و جذّابش‌، زلال‌ پاكي‌ و نور مي‌جوشيد. او كه‌ در اين‌ ميان‌،مستغرق‌ درياي‌ خروشان‌ عشق‌ و معنا بود، ناگاه‌ قدمهايش‌ در برابر يكي‌ از خانه‌هاي‌كوچك‌ و محقر قلعهء‌ شريف‌آباد از حركت‌ باز ايستاد و دستان‌ مباركش‌، در خانهء‌ زن‌ و مردجوان‌ و فقير روستازاده‌اي‌ را به‌ صدا درآورد كه‌ تنها چهار بهار از ازدواج‌ شيرينشان‌مي‌گذشت‌؛ «معصومه‌» زن‌ جوان‌ و عفيف‌ و شجاعي‌ كه‌ صراحت‌ لهجه‌ و تقواي‌ او زبانزدروستا بود و پناهگاهي‌ معنوي‌ براي‌ زنان‌ قلعهء‌ شريف‌آباد به‌ شمار مي‌رفت‌، به‌ همراه‌«رحمت‌الله‌» همسري‌ مردم‌دار و خوش‌بين‌ كه‌ در صفا و جوانمردي‌ و مهمان‌نوازي‌، شهرهء ‌اهل‌ روستاي‌ شريف‌ آباد بود.
معصومه‌ و رحمت‌اللّه‌ در آن‌ هنگام‌ به‌ همراه‌ دو فرزند خردسالشان‌، زير كرسي‌،رداي‌ گرما بر تن‌ نموده‌، شبي‌ طولاني‌ را سپري‌ مي‌كردند، و پير صاحبدل‌ با محاسني‌ سپيدو چهره‌اي‌ نوراني‌ در سرماي‌ سوزناك‌ برف‌ و يخبندان‌ بيرون‌ خانه‌، به‌ انتظار گشوده‌ شدن‌در، ايستاده‌ بود.
با شنيدن‌ صداي‌ در، سكوت‌، فضاي‌ خانه‌ را فراگرفت‌. چه‌ كسي‌ مي‌توانست‌ باشد؟شايد يكي‌ از همسايگان‌ است‌ كه‌ مشكلي‌ دارد! مرد جوان‌ با صدايي‌ بلند، بي‌آنكه‌ در رابگشايد، پرسيد: كيستي‌؟ چه‌ مي‌خواهي‌؟ پير الهي‌ با نوايي‌ بلند پاسخ‌ داد: «مسافري‌ غريبم‌،اگر اجازه‌ دهيد، امشب‌ را در خانهء‌ شما مهمان‌ باشم‌». رحمت‌اللّه‌ كه‌ به‌ مقتضاي‌ مروت‌ وجوانمردي‌، متمايل‌ به‌ ورود او بود، از اينكه‌ مي‌تواند غريبي‌ را در منزلش‌ پناه‌ بدهد، بسيارمسرور گرديد؛ اما معصومهء‌ جوان‌ به‌ جهت‌ رعايت‌ پاكدامني‌ و حيا، با فشردن‌ پاي‌ همسرخويش‌ در زير كرسي‌، از ورود ميهمان‌ ناخوانده‌ ابراز ناخشنودي‌ نمود؛ چرا كه‌ خانهء‌ ساده‌و محقرشان‌ تنها داراي‌ يك‌ اطاق‌ و پستوي‌ كوچك‌ بود و گنجايش‌ چنداني‌ نداشت‌. در اين‌لحظه‌ پير الهي‌ از بيرون‌ خانه‌، در پرتو شهودي‌ ربّاني‌ ندا سر داد: «دخترم‌! پاي‌ شوهرت‌ رادر زير كرسي‌ مفشار! اجازه‌ دهيد كه‌ اين‌ شب‌ سرد را ميهمان‌ شما باشم‌». با شنيدن‌ اين‌سخن‌ دلنشين‌، شگفتي‌ و اعجاب‌، وجود زن‌ و مرد جوان‌ به‌ ويژه‌ معصومه‌ را فراگرفت‌. باخود زمزمه‌ مي‌كردند: او كيست‌ كه‌ از بيرون‌ خانه‌ همه‌ چيز را مي‌بيند و مي‌شنود؟ مگر اوفرشته‌اي‌ آسماني‌ است‌؟! شايد او امام‌ زمان‌ باشد!
معصومه‌ كه‌ تا به‌ حال‌ از ورود او به‌ داخل‌ خانه‌ ممانعت‌ مي‌كرد، اين‌بار از جان‌ و دل‌مشتاق‌ ديدار و زيارت‌ آن‌ مرد الهي‌ گشت‌ و با آمدن‌ او به‌ درون‌ خانه‌ موافقت‌ نمود. در اين‌هنگام‌، بي‌اختيار لرزه‌اي‌ شديد بر اندامش‌ افتاد و خوف‌ و اضطرابي‌ سخت‌، قلبش‌ رامنقلب‌ و دگرگون‌ ساخت‌. كلام‌ نافذ آن‌ پير روشن‌ضمير همچون‌ سروشي‌ ربّاني‌ بروجودش‌ طنين‌ بيداري‌ افكند و دل‌ و جانش‌ را به‌ انقلابي‌ روحاني‌ واداشت‌، و آتش‌ عشق‌و ارادت‌ معنوي‌ كه‌ لحظه‌ به‌ لحظه‌ بر شعله‌هايش‌ افزوده‌ مي‌شد، در قلب‌ سليم‌ او متجلي‌گشت‌.
اين‌ واقعه‌ چون‌ برقي‌ از منزل‌ معشوق‌ رحماني‌ بدرخشيد و خرمن‌ وجود معصومه‌ راهمچون‌ آتشي‌ فراگير در بر گرفت‌. به‌ ياري‌ مشكات‌ محبتي‌ كه‌ در دلش‌ افروخته‌ شد، باوجود سختي‌ و مشقت‌ ناشي‌ از حمل‌ كودك‌ چهارماهة‌ خويش‌، مشتاقانه‌ با دلي‌ آكنده‌ ازنشاط‌، براي‌ گشودن‌ در از جاي‌ برخاست‌ و ناخودآگاه‌ همچون‌ پروانه‌اي‌ شيدا به‌ سوي‌ گل‌خوشبويي‌ كه‌ شكوه‌ و جاذبهء‌ شگرف‌ آن‌ را با همهء‌ وجود احساس‌ مي‌نمود، شتافت‌ و باحالتي‌ منقلب‌ و دستاني‌ لرزان‌، در را به‌ روي‌ آن‌ پير روشن‌ضمير گشود و بيدل‌ و شيدا، قمرتاباني‌ را كه‌ سالها آرزومند او بود و مهتاب‌ جمالش‌ را در آسمان‌ دل‌ مشاهده‌ مي‌نمود، دربرابر خويش‌ ظاهر يافت‌.
با ديدن‌ آن‌ چهرهء‌ نوراني‌ و ديدگان‌ روحاني‌، زبانش‌ از حركت‌ باز ايستاد و شعله‌هاي‌نياز و دلدادگي‌، سينه‌اش‌ را فراگرفت‌ و اشك‌ جاري‌ از ديدگان‌، فراز و نشيب‌ گونه‌هايش‌ رادرنورديد. تيري‌ آتشين‌ از كمان‌ ابروان‌ آن‌ سيماي‌ رحماني‌ بر قلب‌ شكستهء‌ معصومه‌نشست‌ و سرآغاز عشقي‌ معنوي‌ رقم‌ خورد و جهاني‌ از رازهاي‌ پوشيده‌ در همان‌ نگاه‌نخستين‌ در دل‌ معصومه‌ رخ‌ نمود. مهتاب‌ دلبردگي‌ و ناز، عاشقانه‌ بزم‌آراي‌ اين‌ ديدارفرخنده‌ گشت‌ و براي‌ هميشه‌ نقش‌ ماندگار آن‌ روح‌ مجسم‌ بر آيينهء‌ دل‌ معصومه‌ ترسيم‌گرديد و نواي‌ جاودانهء‌ شب‌ قدر و نغمهء‌ دلنشين‌ داوودي‌ در وجود او طنين‌ بشارت‌ ومباركي‌ افكند.
و اين‌ گونه‌، معصومه‌ با دو بال‌ عشق‌ و فنا تا ظهور اوّلين‌ ديدار پرگشود و مضطرب‌ وپريشان‌ در مقام‌ جبران‌ جسارتي‌ كه‌ در حق‌ آن‌ پير صاحبدل‌ روا داشته‌ بود، جامة‌ ادب‌ وارادتي‌ خالصانه‌ را بر تن‌آراست‌. هر چند خانهء گِلي‌ و محقرشان‌ را براي‌ ميزباني‌ گلعذاري‌چنان‌ باطراوت‌ و خوشبو، بي‌بها مي‌دانست‌، اما با ادب‌ و اشتياق‌ فراوان‌، او را به‌ درون‌ خانه‌فراخواند، و اگر چه‌ تكلم‌ برايش‌ سخت‌ و دشوار مي‌نمود، ولي‌ لحظه‌اي‌ زبانش‌ از ابرازمحبت‌ و عرض‌ ارادت‌ جدا نشد.
پير الهي‌ آن‌ هنگام‌ كه‌ به‌ منزل‌ كوچك‌ زن‌ و مرد جوان‌ قدم‌ نهاد، اشراق‌ نور مسرت‌ وشادماني‌، قلبهاي‌ آندو، به‌ ويژه‌ معصومه‌ را دربرگرفت‌ و با مهر و محبتي‌ برخاسته‌ از صميم‌دل‌، به‌ خدمت‌ و ارادت‌ قيام‌ نمودند و پروانه‌وار گرد شمع‌ رخش‌ به‌ طواف‌ برخاسته‌، ازشراب‌ طهور كلامش‌ نوشيدند و از غذاي‌ سادهء ‌شان‌ كه‌ به‌ صفاي‌ عشق‌ آغشته‌ بود، تقديم‌ اوداشتند و معصومه‌ كه‌ لحظه‌اي‌ چشم‌ از سيماي‌ پرفروغ‌ آن‌ عطية‌ الهي‌ بر نمي‌گرفت‌، پيوسته‌از گلزار سخنان‌ لطيفش‌ گلها مي‌چيد و در سايهء‌ قامت‌ مباركش‌، بهشت‌ را به‌ نظاره‌مي‌نشست‌.
آن‌ محبوب‌ دل‌ و شب‌ قدر معصومه‌، با تشكر و تقدير از متانت‌ و ادب‌ زوج‌ جوان‌،تنها اندكي‌ از كنار ظرف‌ غذايشان‌ تناول‌ نمود و با دعا بر آنها، دست‌ از غذا كشيد. سپس‌اجازه‌ خواست‌ تا در پستوي‌ كوچك‌ منزلشان‌، شب‌ را به‌ صبح‌ برساند. از اين‌رو، اصرار وپافشاري‌ زوج‌ جوان‌ را مبني‌ بر استراحت‌ در اتاق‌ نپذيرفت‌. وضويي‌ تازه‌ ساخت‌ و درهمان‌ پستوي‌ خانه‌ به‌ عبادت‌ و راز و نياز شبانه‌ مشغول‌ شد و اين‌چنين‌، نغمهء‌ شورانگيزعشق‌ و نياز را زمزمة‌ لبان‌ مطهر خويش‌ ساخت‌ و سحرگاهان‌، چراغي‌ پرفروغ‌ از محبت‌الهي‌ در آن‌ خانه‌ برافروخت‌.
آن‌ شب‌، قلعهء‌ شريف‌آباد از قدوم‌ پربركت‌ و انوار روحانيت‌ آن‌ پير صاحبدل‌ الهي‌روشني‌ يافت‌ و روح‌ لطيف‌ و آسماني‌اش‌ در منزل‌ بي‌آلايش‌ و لبريز از صداقت‌ زوج‌ جوان‌جاني‌ تازه‌ دميد. او غريبه‌ نبود، آشنايي‌ بود كه‌ پرتو فطرتي‌ پاك‌ از سيماي‌ منوّرش‌ مي‌تابيدو كوثر عشق‌ و معرفت‌ از قلب‌ رازآشنايش‌ مي‌جوشيد. معصومه‌ كه‌ هنوز از اين‌ واقعهء‌معنوي‌ و تحول‌ عظيم‌ روحاني‌ به‌ خود نيامده‌ بود، چنان‌ مجذوب‌ آن‌ وجه‌ ملكوتي‌ گرديدكه‌ به‌ بهاي‌ آغاز حياتي‌ فرخنده‌، روي‌ از راحتي‌ و آسايش‌ در آن‌ شب‌ مبارك‌ برتافت‌.
او كه‌ حديث‌ عشق‌ ظاهري‌ را در چهار سال‌ زندگي‌ مشترك‌ خود تجربه‌ كرده‌ بود،دانست‌ كه‌ بهره‌اي‌ معنوي‌ و ثمره‌اي‌ روحاني‌ از آن‌ نصيبش‌ نگرديده‌ است‌. اما در آن‌فرخنده‌ شب‌، مرواريد عشق‌ نوراني‌ را در بحر بيكران‌ طهارت‌ و لطافت‌ پير صاحبدلي‌جست‌ كه‌ صداي‌ سخن‌ عشق‌ را از كلام‌ ملكوتي‌اش‌ به‌ گوش‌ جان‌ شنيد و ذره‌ ذرة‌وجودش‌ از نغمهء‌ روح‌فزاي‌ محبت‌ او به‌ وجد و سرور آمد و بدين‌ ترتيب‌، شعلة‌ فروزندهء‌عشقي‌ سوزان‌ كه‌ جان‌ شيفته‌ و بي‌قرار مادر را در بر گرفته‌ بود، حمل‌ چهارماهه‌اش‌ را نيز ازآلايش‌ هرگونه‌ تيرگي‌ و ظلمت‌ تطهير مي‌نمود و به‌ واسطهء‌ اكسير مقدس‌ عشق‌، و خلوص‌و دلدادگي‌ معصومه‌، مس‌ وجود فرزندش‌ را به‌ طلايي‌ ناب‌ مبدّل‌ مي‌ساخت‌.
شب‌هنگام‌، زمزمه‌هاي‌ عارفانهء‌ آن‌ ولي‌ خدا در لحظات‌ خوش‌ سحري‌، گوش‌ جان‌معصومه‌ را پيوسته‌ نوازش‌ مي‌داد و آتش‌ عشق‌ و ارادت‌ او را افزون‌ مي‌نمود. اشك‌ شوق‌برگونه‌هاي‌ معصومه‌، زلالي‌ از محبت‌ و معنويت‌ مي‌آفريد و شكوه‌ جبروتي‌ آن‌ وجودربّاني‌، پيوسته‌ لرزه‌ بر اندام‌ او مي‌انداخت‌. هرچند او در فضاي‌ كوچك‌ خانه‌ خود بود، اماروحش‌ بر محملي‌ از نور با نجواي‌ دلرباي‌ آن‌ مرد الهي‌ به‌ اوج‌ آسمان‌ معنا پر مي‌كشيد و به‌تماشاي‌ معراج‌ روحاني‌ عشق‌ و صفاي‌ او مي‌نشست‌.
ديدار آن‌ روح‌ منوّر قدسي‌، حالاتي‌ عجيب‌ در نهاد معصومه‌ پديد آورده‌ كه‌ تاكنون‌هيچ‌گاه‌ آن‌ را تجربه‌ نكرده‌ بود و در قلب‌ لبريز از شور و اشتياقش‌، ديگر مجالي‌ براي‌محبت‌ اغيار نمي‌ديد. و اين‌گونه‌، شهد ارادت‌ آن‌ كهرباي‌ عشق‌ را نوش‌ دل‌ و جان‌ ساخت‌و در جوار چشمه‌سار صدق‌ و صفا، از علايق‌ سراي‌ ناسوت‌ دل‌ بريد و از محنت‌سراي‌خفتگان‌ ملك‌ رهيد و بر بهشت‌ لقاي‌ اهل‌ معرفت‌ در فردوس‌ برين‌ گام‌ نهاد.
معصومه‌ كه‌ تا سپيده‌دمان‌ از چشمان‌ بيدارش‌، سرشك‌ شوق‌ و نياز برگونه‌هايش‌ روان‌بود و در پرتو جذبهء‌ مهر و دلدادگي‌، در حضور قامت‌ رعناي‌ آن‌ وجود پاكدل‌، نقش‌ماندگار عشق‌ بر دلش‌ پديدار مي‌گشت‌، سروشي‌ جان‌فزا از جنت‌ عدن‌ ربوبي‌ بر قلبش‌طنين‌ بشارت‌ افكند و دم‌ مسيحايي‌ و دست‌ كيمياگر آن‌ روح‌ الهي‌، وجود معصومه‌ را به‌گوهري‌ تابناك‌ مبدّل‌ نمود و رايحه‌اي‌ خوش‌ از گلشن‌ روح‌ قدسي‌ بر جانش‌ دميده‌ شد وچنان‌ انقلابي‌ معنوي‌ در او به‌ حقيقت‌ پيوست‌ كه‌ ياد و خاطرهء آن‌ وصلت‌ عشق‌ و دلدادگي‌براي‌ هميشه‌ در حريم‌ قلب‌ معصومه‌ باقي‌ ماند و طراوت‌ ملكوتي‌ آن‌ شب‌ قدرهمواره‌آرام‌بخش‌ جان‌ او در فراز و نشيب‌ زندگي‌ گرديد.
آن‌ شب‌، انوار مهتاب‌ سحرگاهي‌ از ميان‌ شكاف‌ ابرهاي‌ پراكنده‌، بر روي‌ قلعهء ‌شريف‌آباد گسترده‌ شد و چشمان‌ بي‌قرار و جذّابش‌ را به‌ خانه‌اي‌ دوخت‌ كه‌ سالها در غم‌ واندوه‌ فراق‌ محبوب‌، به‌ انتظار فروغ‌ نويدبخش‌ الهي‌ نشسته‌ بود. آن‌ شب‌، شب‌ نبود كه‌ به‌روشنايي‌ روز مي‌درخشيد. آسمان‌ روستاي‌ شريف‌آباد در آن‌ شب‌ به‌ زمينش‌ غبطه‌مي‌خورد و زمين‌، نهايت‌ صفا و پاكي‌، و حقيقت‌ كرامت‌ و شرافت‌ را در آن‌ جايگاه‌ منوّرتجربه‌ مي‌نمود و مهتاب‌، جمال‌ مسرور خويش‌ را در آينهء‌ مصفاي‌ شريف‌آباد به‌ نظاره‌مي‌نشست‌.
در وراي‌ آن‌ سرماي‌ شديد زمستاني‌، گرمايي‌ از آتش‌ عشق‌ نوراني‌، حريم‌ قلب‌ مشتاق‌و نيازمند معصومه‌ را فراگرفت‌ و معصومه‌ كه‌ مريم‌وار در محراب‌ انس‌ زكرياي‌ خود ازرزق‌ روحاني‌ محبت‌ مي‌چشيد، نقش‌ آن‌ جلوهء‌ مقدس‌ را جاودانه‌ تا غروب‌ زندگي‌ بر لوح‌دل‌ حك‌ نمود و شب‌ و روز، نجواگر ياد و خاطرهء آن‌ وصلت‌ عشق‌ در جان‌ بيدار خويش‌گرديد.
و اين‌گونه‌، مرد خدا آن‌ شب‌ سرد و تاريك‌ را به‌ جهاني‌ از نور مبدل‌ ساخت‌ و سراچهء‌وجود معصومه‌ به‌ واسطهء‌ آن‌ همه‌ عشق‌ و ارادت‌، به‌ زيور روحي‌ از گلزار ملكوت‌ آراسته‌شد و طفل‌ چهارماهه‌اش‌ متاثر از آن‌ همه‌ جذبهء‌ روحاني‌، در فضايي‌ آكنده‌ از عطر بهشتي‌ به‌رشد و بالندگي‌ خويش‌ مي‌افزود و كوثر عشق‌ و محبت‌ آن‌ سفير آسماني‌ با سيراب‌ نمودن‌شجرهء طيبهء‌ نهاد معصومه‌، ثمرهء‌ معنوي‌ او را مي‌پروراند و افق‌ آينده‌اي‌ سرشار از تعالي‌ وكمال‌ را ترسيم‌ مي‌نمود؛ آيندهء‌ فرخنده‌اي‌ كه‌ از رهگذر شور و حال‌ مستانه‌، و ارادت‌صادقانهء‌ معصومه‌، اوج‌ خجستگي‌ و نهايت‌ شكوه‌ و بزرگي‌ را در سرشت‌ وديعهء‌ پاكش‌جلوه‌گر مي‌ساخت‌.
كسي‌ باور نداشت‌ كه‌ در فضاي‌ كوچك‌ و بي‌آلايش‌ روستاي‌ شريف‌آباد و در منزل‌محقر يك‌ روستازادهء‌ فقير، چشم‌اندازي‌ از حضور يك‌ ولي‌ّ خدا نمايان‌ شود و دست‌ نقاش‌ربوبي‌ در آفرينش‌ صورتي‌ آسماني‌ رود تا تولدي‌ خجسته‌ را به‌ زني‌ از زنان‌ روستاكه‌ درانتظار فروغ‌ عنايت‌ الهي‌، سالها همدم‌ فقر و محنت‌ طاقت‌فرساي‌ روزگار گرديده‌ بود، نويددهد.
سپيده‌دمان‌ پيش‌ از آنكه‌ خورشيد، چشمان‌ خود را از لابه‌لاي‌ ابرهاي‌ آسمان‌ به‌ رويت‌اين‌ واقعهء‌ عظيم‌ الهي‌ روشن‌ سازد، معصومه‌ تُنگي‌ پر از آب‌ به‌ همراه‌ يك‌ ظرف‌ مسي‌ آوردو از آن‌ نگار هميشه‌ بيدار اجازه‌ خواست‌ بر دستهاي‌ مقدسش‌ آب‌ بريزد تا صورت‌مباركش‌ را بشويد. آن‌ پير وارسته‌ كه‌ در سيماي‌ خستگي‌ناپذير و مهتاب‌گونه‌اش‌ آثارشب‌زنده‌داري‌ عاشقانه‌ هويدا بود، قدم‌ به‌ پيش‌ نهاد و در كنار ظرف‌ نشست‌.
معصومه‌ كه‌ آن‌ ولي‌ّ الهي‌ را در بر خويش‌ مي‌ديد، سرشك‌ مهر و محبت‌ در ديدگانش‌حلقه‌ زد و قلبش‌ از جذبهء‌ اشتياق‌ به‌ تپشي‌ دوچندان‌ افتاد. جاذبهء‌ روحاني‌ آن‌ مرد خدا، دل‌ وجان‌ او را به‌ سوي‌ خود فرا مي‌خواند و وجود لرزانش‌ را طراوتي‌ بهشتي‌ مي‌بخشيد ومعصومه‌ همچنان‌، دگرگون‌ و بي‌خويشتن‌ در حالي‌ كه‌ آب‌ بر دستان‌ او مي‌ريخت‌، خود رابه‌ جاي‌ آب‌ احساس‌ مي‌نمود و آرزو داشت‌ جانش‌ را نيز در پاي‌ او فرو ريزد.
آن‌ عارف‌ و صاحبدل‌ الهي‌، مشتي‌ از آب‌ را كه‌ دريايي‌ از زلال‌ دلدادگي‌ و صداقت‌معصومه‌ در آن‌ موج‌ مي‌زد، به‌ صورت‌ خود پاشيد و حرارت‌ سوز و گداز شبانه‌ را به‌خنكاي‌ آن‌ سپرد، و معصومه‌ كه‌ در حسرت‌ از دست‌ دادن‌ يگانه‌ اميد قلبش‌ به‌ سر مي‌برد،روح‌ پاك‌ خويش‌ را هم‌نفس‌ اين‌ لحظات‌ سرشار از جذبهء‌ عارفانه‌ مي‌ديد و به‌ هجوم‌ سپاه‌هجران‌ كه‌ دل‌انگيزترين‌ ساعات‌ زندگي‌ او را تهديد مي‌نمود، مي‌انديشيد. هر چند از اينكه‌محبوب‌ ملكوتي‌اش‌ عزم‌ سفر نموده‌، دلتنگ‌ و محزون‌ بود و آه‌ سوزناك‌ فراق‌ از نهادشيفته‌اش‌ برمي‌آورد، اما از آنكه‌ وجودي‌ روحاني‌ در فضاي‌ خانه‌اش‌ گام‌ نهاده‌ و سراي‌زندگي‌اش‌ را به‌ گلبانگي‌ از حديث‌ وصلت‌ عشق‌، شرافت‌ بخشيده‌، سرخوش‌ و مسرور به‌جهاني‌ از تفضل‌ و عنايت‌ ربوبي‌ مي‌نگريست‌.
سرانجام‌، لحظهء جانكاه‌ جدايي‌ نزديك‌ شد. وصالي‌ كوتاه‌ اما به‌ بلنداي‌ آسمان‌، به‌ پايان‌خود مي‌رسيد. بار ديگر، نگاه‌ پريشان‌ و شيداي‌ معصومه‌ در اعماق‌ چشمان‌ نافذ معشوق‌آسماني‌ خود، آخرين‌ آيات‌ صحيفهء عشق‌ را نجوا نمود. گويي‌ ذره‌ ذرهء‌ وجودش‌ در لحظهء‌آغاز اين‌ فراق‌ جان‌سوز از هم‌ گسيخت‌ و دل‌ و جان‌ او براي‌ هميشه‌ همدم‌ و هم‌نفس‌اشكها و لبخندهاي‌ آن‌ پير روشن‌ضمير گرديد و نهاد پاكش‌ مبتلاي‌ چنان‌ تحولي‌ شد كه‌ديگر هيچ‌گاه‌ به‌ خويشتن‌ زنده‌ نگشت‌ و تنها در بيكران‌ قلب‌ آن‌ زندهء عشق‌ و ايمان‌، ومامن‌ ولايي‌ آن‌ سرو روان‌، حياتي‌ جاودانه‌ يافت‌.
زمان‌ وداع‌ با آن‌ پير الهي‌، كوتاه‌تر از آنچه‌ معصومه‌ به‌ آن‌ مي‌انديشيد، سپري‌ شد ولحظهء هجران‌ جان‌سوز و فراق‌ پرسوز و گداز فرا رسيد. قطرات‌ اشكي‌ آتشين‌ درچشمانش‌ حلقه‌ زد و برگونه‌هايش‌ روان‌ شد و سكوت‌، حكايتگر ناله‌هاي‌ عاشقي‌ از خودرسته‌ و بيانگر نواي‌ سوزناك‌ دلداده‌اي‌ صادق‌ گرديد.
آن‌ شوريدهء‌ دلبرده‌ و پير وارسته‌، آهنگ‌ سفر نمود و اصرار و پافشاري‌ معصومه‌ را مبني‌بر ماندن‌ بيشتر نپذيرفت‌ و بر عزم‌ خويش‌ باقي‌ ماند و آن‌گاه‌ با مهرباني‌ از ميزباني‌ خالصانه‌و ارادت‌ وافر زوج‌ جوان‌ تقدير نمود و سپس‌ رو به‌ معصومه‌ كرد و در سپاس‌ آن‌ همه ‌مودت‌ و خلوص‌ عاشقانه‌ فرمود:
«خداوند رحمان‌ به‌ شما فرزند پسري‌ عنايت‌ خواهد كرد كه‌ نامش‌ «يعقوب‌» است‌ ودر پهلوي‌ راست‌ بدن‌ اين‌ نوزاد، خال‌ سياه‌ هاشمي‌ به‌ اندازهء سرانگشت‌ سبابه‌ وجود دارد وهر چه‌ بر عمر آن‌ مولود افزوده‌ شود، آن‌ نشان‌ هم‌ بزرگ‌تر مي‌شود تا اينكه‌ وقتي‌ به‌ مرتبه‌ ومقامي‌ كه‌ شايسته‌ اوست‌، رسيد، آثارش‌ محو مي‌گردد».
تقدير اين‌ عشق‌ مقدس‌، در آن‌ زمان‌ براي‌ معصومه‌، منشا خاطراتي‌ چنان‌ دلربا وبي‌نظير گشت‌ كه‌ تا پايان‌ عمر، تمامي‌ لحظات‌ زيباي‌ زندگي‌ را با قطره‌اي‌ از شهد وصال‌ آن‌عشق‌ جان‌سوز برابر ندانست‌؛ چنان‌ كه‌ پس‌ از آن‌ وصلت‌ روحاني‌ و ماجراي‌ به‌ يادماندني‌،لحن‌ كلام‌ معصومه‌ در بازگويي‌ آن‌ حديث‌ نياز و دلدادگي‌، جان‌ هر مستمعي‌ را به‌ تكاپووامي‌داشت‌ و قلب‌ هر شنونده‌اي‌ را بشارتي‌ شگرف‌ در بينش‌ و آگاهي‌ مي‌داد. بسيارغريب‌ بود كه‌ كسي‌ اين‌ سرگذشت‌ معنوي‌ را از زبان‌ او بشنود و انقلابي‌ روحاني‌ در نهادش‌واقع‌ نگردد.
و پنج‌ ماه‌ بعد، در اوّل‌ خرداد ماه‌ سال‌ 1318 هجري‌ شمسي‌، نويد آن‌ صاحبدل‌ كريم‌ باميلاد مبارك‌ كودكي‌ خوش‌اقبال‌ به‌ ظهور رسيد و شجرهء متبرك‌ وجود معصومه‌ كه‌ پيوسته‌سيراب‌ از فيض‌ ربّاني‌ معشوق‌ رحماني‌ خود بود و جانانه‌ دل‌ در گرو عشق‌ آن‌ وجه‌ نوراني‌داشت‌، به‌ ثمري‌ فرخنده‌ نشست‌. صدق‌ گفتار آن‌ پير روشن‌ضمير، با رويت‌ خال‌ سياه‌هاشمي‌ در پهلوي‌ راست‌ بدن‌ نوزاد بر همگان‌ آشكار گرديد و مهتاب‌ معنا در آينة‌ حالات‌و سكنات‌ ثمرة‌ جان‌ معصومه‌، در همان‌ اوان‌ كودكي‌ به‌ تلالو نشست‌ و زمين‌ به‌ يمن‌ ظهوررادمردي‌ از تبار عاشقان‌ بر خود باليد و آسمان‌، صحيفهء‌ خود را به‌ زيور انوار درخشان‌ اين‌عطيهء الهي‌ بياراست‌ و جوهرهء مقدس‌ عشق‌ در وجود اين‌ كودك‌ پاك‌سرشت‌ به‌ رويشي‌خجسته‌ قيام‌ كرد و در فراز و نشيب‌ حياتي‌ سرشار از فقر و محنت‌، و سختي‌ و مصيبت‌ به‌اوج‌ شكوفايي‌ خود نزديك‌ شد و آن‌ نشان‌ مبارك‌ هاشمي‌ كه‌ سالها پيش‌، ديدگانمان‌ را به‌نظاره‌اش‌ متبرك‌ نموديم‌ و گواهي‌ روشن‌ بر آن‌ نويد غيبي‌ يافتيم‌، بعد از سالياني‌ چند، درپرتو تمسك‌ صادقانهء حضرت‌ استاد به‌ ريسمان‌ هدايت‌ يكي‌ از كاملان‌ شريف‌ دين‌، حدود50 سالگي‌ رو به‌ محوي‌ نهاد.
راهبر طريق‌ معنوي‌ و مربي‌ الهي‌ ما، حضرت‌ استاد «يعقوب‌ قمري‌ شريف‌آبادي‌» كه‌ ازهمان‌ ابتداي‌ كودكي‌ به‌ اشارهء‌ لطيف‌ آن‌ ولي‌ّ خدا، آثار نورانيت‌ و روحانيت‌ در رفتار وحالات‌ ايشان‌ هويدا بود، از رهگذر فقر و تنگدستي‌ طاقت‌فرسا و امتحانات‌ و بلاياي‌دشوار روزگار، يوسف‌وار در سايه‌سار توجهات‌ خاصهء‌ پروردگار خويش‌ به‌ مدد صبري‌جميل‌، مسير نيل‌ به‌ قلهء‌ رفيع‌ معنويت‌ را مي‌پيمودند و پس‌ از درك‌ محضر رحماني‌ تنهامقتداي‌ شريف‌ خود، استعداد بالقوه‌اي‌ را كه‌ به‌ واسطهء‌ جذبات‌ عاشقانهء مادر بزرگوارشان‌در برابر نفحهء‌ قدسي‌ آن‌ پير رباني‌، در وجود خويش‌ احساس‌ مي‌كردند، در پناه‌ دستگيري‌مربي‌ رحماني‌ خود به‌ فعليت‌ رساندند و مراتب‌ هفت‌گانهء‌ فرشتهء‌ عشق‌ را تا فتح‌ عالم‌نوراني‌ و وصول‌ به‌ وجه‌ جميل‌ رحيميت‌ با ره‌توشهء‌ عشقي‌ ماندگار سپري‌ نمودند.

ثمرات‌ معنوي‌ عشق‌
و اين‌چنين‌، عشق‌ مقدسي‌ كه‌ در آن‌ شب‌ روحاني‌ از وجودي‌ بهشتي‌ بر نهاد حضرت‌استاد دميده‌ شد، پيوسته‌ همگام‌ و هم‌نفس‌ لحظات‌ زندگاني‌ ايشان‌ بود و سراسر حياتشان‌را سرشار از ثمرات‌ روح‌بخش‌ خود ساخت‌؛ ثمرات‌ جان‌فزايي‌ كه‌ شرح‌ و بيان‌ لطايف‌ آن‌در عرصهء‌ اين‌ مقال‌ نمي‌گنجد و فرصت‌ و مجالي‌ ديگر مي‌طلبد. از اين‌رو، در ادامهء‌ سخن‌تنها به‌ بيان‌ شمه‌اي‌ از گلشن‌ عطرافشان‌ زندگاني‌ ايشان‌ مي‌پردازيم‌ و از بوستان‌ حيات‌حضرتش‌، گلهاي‌ خوشبوي‌ حماسه‌ و عرفان‌، و زلال‌ مصفاي‌ صبر و ايمان‌ را به‌ تمامي‌زيباپسندان‌ عالم‌ معنا و صيقل‌دهندگان‌ مرآت‌ دل‌ تقديم‌ مي‌داريم‌.
با طلوع‌ خورشيد تابناك‌ آخرالزمان‌، حضرت‌ امام‌ خميني‌ ـقدّس‌ سرّه ‌ـ و تلالوسپيده‌دم‌ انقلاب‌ شكوهمند اسلامي‌، فروغ‌ انوار كمال‌ بر تارك‌ حيات‌ مبارك‌ حضرت‌استاد تابيدن‌ گرفت‌ و به‌ توفيق‌ ربوبي‌ جامهء‌ سپيد احرام‌ را با تشرف‌ به‌ حرم‌ امن‌ الهي‌، مكهء ‌معظمه‌، در سال‌ 1359ش‌، بر تن‌ نمودند و در راستاي‌ بندگي‌ عاشقانهء‌ خداوند رحمان‌ وخدمت‌ خالصانه‌ به‌ امام‌ راحل‌(ره‌) و انقلاب‌ نوپاي‌ اسلامي‌، زمزم‌ جوشان‌ عرفه‌ را درسرزمين‌ عرفات‌ نوشيده‌، سرمست‌ از شهد شهود، گلبانگ‌ توحيد را در بيت‌الحرام‌ قلب‌خويش‌ طنين‌افكن‌ ساختند و از لحظه‌اي‌ كه‌ قدومشان‌ را بر آن‌ خاك‌ پاك‌ نهادند، به‌ عنوان‌خدمهء‌ كاروان‌، همواره‌ در حال‌ خدمت‌ و تبليغ‌ صادقا

کلمات کليدي : فروغ‌ انتظار, و حديث‌ وصلت,‌ عشق‌, ثمرات‌, معنوي,‌ مريم‌ عذرا(س‌), صيانت‌, زكريا(ع‌), عيساي‌ مسيح,‌ مهتاب‌ منير, ولايت‌، مرآت‌, دل‌, ماسوي‌اللّه,‌ استاد قمري شريف آبادي, طائر فردوس‌ يا ,وجه‌ نوراني,‌ انسان‌ كامل,‌ صهباي‌ وصال
 

 

مرتبط با موضوع :

 كلام زيبا  [چهارشنبه، 17 اسفند ماه ، 1390]
 كلمات خدا  [چهارشنبه، 17 اسفند ماه ، 1390]
 كليم الله  [چهارشنبه، 17 اسفند ماه ، 1390]
 كلام زيبا  [دوشنبه، 8 اسفند ماه ، 1390]
 كمال  [دوشنبه، 8 اسفند ماه ، 1390]
 مقالات استاد  [شنبه، 30 مهر ماه ، 1390]
 مقالات استاد  [جمعه، 29 مهر ماه ، 1390]
 مقالات استاد  [جمعه، 29 مهر ماه ، 1390]
 مقالات استاد  [جمعه، 29 مهر ماه ، 1390]
 مقالات استاد  [جمعه، 29 مهر ماه ، 1390]
 

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : xiz59pul
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
 

 
بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .
 
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

اشتراک گذاري مطلب

طراحی سایت: مهر مهتاب ... Email: mehremahtab.jafari@yahoo.com

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir