از فعالیتهای خالصانه جناب استاد در زمان انقلاب اسلامی دایر نمودن کلاس آموزش قرآن برای نوجوانان بوده است که در منزل خویش آن را برقرار مینمودند و در این راه نهایت درایت و همت و خلوص خویش را به کار میگرفتند.
در یکی از جلسات که ایشان مشغول تعلیم نوجوانان بودند، پیرمردی نورانی با گامهایی آرام وارد مجلس شد و در کناری نشست و پس از آنکه جلسه به اتمام رسید، شروع به صحبت نمود و بعد از تقدیر و تشکر از حضرت استاد، چنین دعا فرمود که «آقای قمری که نوجوان ها را زیر سایه قرآن تعلیم و تربیت میکنند إنشاءالله مزدشان را خواهند گرفت». این پیرمرد روشندل که هم دارای صفای ظاهر بودند و هم از صفای باطن حظی وافر داشتند به «حاج آقا صفا» معروف بودند و جزء بزرگان اهل دل و از عارفان اهل حال به شمار میرفتند که بواسطه یکی از دوستان خود به جلسه قرآن جناب استاد راه یافته بودند. از این رو پس از آشنایی و برخوردهایی که بین حضرت استاد و آن پیر بزرگوار صورت گرفت، میانشان ارادت و محبت عجیبی ایجاد گردید.
یک ماه پس از این جریان حضرت استاد به اتفاق یکی از دوستان خویش دو مرتبه، در طی دو هفته به منزل حاج آقا صفا در تهران رفتند تا با ایشان نشستی روحانی و معنوی داشته باشند. اما هر دو بار ایشان تشریف نداشتند تا اینکه هفته سوم به همراه همان دوست قبلی به منزل حاج آقا صفا رجوع کردند و پس از به صدا درآوردن در منزل، پسر ایشان در را باز کرد و استاد رو به پسر کرده، فرمودند: «خدمت پدرتان بگویید قمری هستم. از ورامین آمدهایم تا آقا را زیارت کنیم«.
پس از زمانی کوتاه پسر ایشان بازگشت و اظهار داشت: «پدرم شما را نمیپذیرد». دوست حضرت استاد که برای سومین بار به منزل ایشان آمده بود، عصبانی شده و لب به اعتراض گشود. استاد، دوست خویش را به سکوت کردن توصیه نمودند و هنگامی که او از علت جویا شد، در پاسخ چنین فرمودند: «چون شما در وادی عرفان نیستند، از این واقعه چیزی نمیدانید. آخرِ همین کوچه که برسیم ما را صدا خواهد کرد»! لذا به اتفاق هم برگشتند. هنوز از کوچه خارج نشده بودند که پسر حاج آقا صفا صدا زد: «آقا شما را پذیرفتند تشریف بیاورید». دوست استاد که از این ماجرا در شگفت مانده بود، به همراه حضرت ایشان وارد منزل حاج آقا صفا شدند. منزلی که در نهایت بیآلایشی و سادگی خبر از اوج معنویت داشت. وقتی حاج آقا صفا جناب استاد را دید لبخندی بر لبانش نمایان شد و پس از احوالپرسی و اظهار لطف خطاب به استاد فرمود: «زیر پهلویم را بگیرید و مرا به طرف کتابخانهام ببرید». حضرت استاد نیز زیر بغل ایشان را گرفته، به طرف کتابخانهشان بردند. حاج آقا صفا که 70 سال از عمر شریفشان میگذشت با دستان لرزان اما کیمیاگر خوش دست به سوی قفسه کتاب برده و دو جلد کتاب به نامهای «اسرارنامه عطار نیشابوری (ره)» و «سرالصلوة ملا محسن فیض کاشانی (ره)» را بیرون کشیده، هر دو کتاب را که از جمله مهمترین کتب عرفانی و معنوی به شمار میرود، به جناب استاد هریه نمود. گویا این نخستین نمود پاداشی بود که ایشان در اولین برخورد خود با استاد، برایشان دعا فرمودند. بعد از آن نیز به دوست حضرت استاد، حواله یک گونی برنج را هدیه دادند تا از مغازه برنجفروشی دریافت نماید!!.
هماینک که چندین سال از آن واقعه میگذرد، حضرت استاد به معارف و اسرار وافری از آن یادگار ماندگار دست یافتهاند و نظریاتی جدید و مستدّل در زمینههای مختلف ارائه میدهند که حقیقتا این تراوشات عرفانی و معنوی از انسانی که در این مرتبه از علوم ظاهر قرار دارد، قابل قیاس با معیارهای مادی نبوده و خود از بزرگترین عنایات ربوبی بشمار میرود.
جالب آنکه دوست حضرت استاد که از آن مرد الهی یک گونی برنج هدیه گرفت، هماکنون در مغازه برنجفروشی مشغول کار است!.
برگرفته از کتاب سجده رمز خلاقیت عشق (نویسنده: علی نعیمالدّین خانی(
کلمات کليدي : كتاب قرآن حضرت استاد آقاي قمري كاشاني برنج يادگار قفسه كتاب اسرار نامه عطار نيشابوري سرالصلوه ملا محسن فيض كاشاني زيارت تهران سجده خلاقيت عشق عرفاني معنوي انساني الهي مرد |