|
نگارش يافته توسط safaey |
| يكشنبه، 29 آبان ماه ، 1390 |
نویسنده: ابراهیم صفایی
در روستایی کنار ساحل دریا یک پیرمرد فقیر، اما مهربان زندگی میکرد که زندگی خود را از راه صید ماهی میگذراند. پیرمرد هر روز 2 بار به دریا میرفت؛ یک بار به صید ماهی و بار دوم برای نظافت زبالههایی که کشتیهای بزرگ، آنها را به دریا میانداختند. تمامی اهالی، او را مسخره میکردند و به او میگفتند: چه کار بیهودهای انجام میدهی! اما او پاسخ میداد که باید از دریا به خاطر صید این همه ماهی و نعمتی که به ما میدهد، تشکر کرد؛ ولی هیچ کس به او توجه نمیکرد. با ریختن زبالههای فراوان از کشتیهای بزرگ، هر روز از مقدار صید کاسته میشد؛ اما پیرمرد همچنان هر روز به کار خود ادامه میداد...
صید ماهی به حدی کم شده بود که دیگر کسی برای صید به دریا نمیرفت و پیرمرد هم هیچ چیزی صید نمیکرد. با این حال او همچنان زبالهها را از دریا تمیز میکرد و میگفت: به یاد روزهایی که دریا به ما نعمت میداد، باید از او تشکر کنم. پیرمرد هر روز ضعیفتر میشد، ولی باز برای تشکر از دریا به تمیز کردن آن ادامه میداد؛ تا اینکه در یکی از این روزها، دید در یک سبد، یک ماهی بزرگ گیر افتاده. پیرمرد که مدتی غذا نخورده بود، ماهی را گرفت و به خانه برد؛ زمانی که با چاقوی خود شکم ماهی را پاره کرد، در شکم ماهی یک مروارید بزرگ پیدا کرد. پیرمرد دریافت که این مروارید بزرگ هدیهای از طرف دریا به جهت زحمات او است.
اهالی روستا هم با شنیدن این ماجرا از رفتار خود پشیمان شدند و از روز بعد آنها هم به همراه پیرمرد به تمیز کردن دریا از زبالهها پرداختند؛ تا اینکه پس از چند روز دوباره دریا پر از صید شد و نعمت آن به سوی اهالی سرازیر گشت.
(چاپ شده در نشریه تجلی، شماره 65)
کلمات کليدي : ابراهیم صفایی , روستایی , دریا , ساحل , پیرمرد , فقیر , مهربان , زندگی , ماهی , کشتی , صید ماهی , نشریه تجلی |